سيد جلال الدين آشتيانى

849

شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )

بينى و بينك انّى ينازعنى * فارفع بلطفك انّى من البين منشأ حصول فناء ذاتى و فناء وجود مجازى سالك در وجود حقيقى حق ، تجلى ذاتى حق است . اين اتحاد ، اتحاد دو موجود متحصل بالفعل با يكديگر نمىباشد . چون اتحاد اثنين محال است . اين اتحاد ، فناء فرع در اصل است . حقيقت حق اصل و وجود منبسط ظهور اين اصل و وجودات مقيد فروع و شعب و ظهور اين اصلند ، و هر اصلى متحد با فرع خود مىباشد . حقيقت حق متحد با اسماء الهيه و مبدا ظهور اسماء و اسماء مظهر و فرع وجود حقند . و اعيان ثابته صورت و مظهر اسماء و متحد با اسماء الهيه‌اند . حكم اتحاد در مظاهر خارجى اسماء ، نيز جارى است و اتصالى بواسطهء اسماء بين حق و خلق موجود است ، كه مقام شدّت و تماميت اتصال را اتحاد نام گذاشته‌اند ؛ ولى اتحاد حقيقت و رقيقت و شىء و فيء و ظل و ذى ظل ؛ نه اتحاد اثنين ملازم با اجتماع نقيضين . فلاسفهء اسلام بواسطهء نرسيدن بمعنى كامل اين اتحاد ، اتحاد نفس را با عقل فعال انكار كرده‌اند . اتحاد عاقل و معقول را هم كه با اين اتحاد از حيث حكم واحد است ، نيز منكر شده‌اند . تأمل و تعقل انسان در وجود خود و نحوهء اتحاد نفس و قواى غيبى و ظاهرى آن ، و كيفيت ادراكات نفس به نسبت قواى خود ، مثل ادراك قوهء خيال مدركات حواس ظاهره را و تقوم حواس و مدركات آن به قوهء خيال و تقوم قوه خيال و مدركات آن ، نسبت بصريح وجود نفس ناطقه و مقام درك كليات و نحوهء اضمحلال قواى باطنى و ظاهرى ، از عاقله و واهمه و متخيله و حس مشترك ، و ادراكات ظاهرى نسبت بمقام سرّ ؛ نفس بهترين طريق از براى رسيدن به معناى اتحاد نفوس كليه و عقول طوليه و عرضيه و مراتب برزخيه و حقايق موجود در عالم شهادت با اصل وجود حقيقى صرف است در موطن كثرت در وحدت و موطن وحدت در كثرت . و همچنين تعقل بدايت وجود انسان و ترقيات و استكمالات او در اكوان جوهريه « 1 » و

--> ( 1 ) . و اليه اشار مولانا الرومى بقوله : از جمادى مردم و نامى شدم * و از نما مردم ز حيوان سر زدم